تبليغاتX
برهنه

برهنه

مردی برای از دست دادن هر آنچه نداشت برهنگی پیشه کرد

همه چی از یاد آدم میره

مگه یادش که همیشه یادته!

وقتی نگاهش میکنم و میبینم که سالهاست منو نمیبینه یا ندید چی دارم بگم جز اینکه سرمو بندازم پایینو برم

حالا فقط من میدونم که چقدر تنها تر شدم و اون چقدر آزاد

یعنی حالا میفهمه معنی آزازدی چی بود؟ نه! اون نفهم تر از این حرفاست

+ نوشته شده در  2009/4/8ساعت 11:42  توسط برهنه  | 

سر و صورتم را اگر ندهم به کسي براي خودم بي ترديد
مي مياند اينکه دايره اي رسم کنم دور بعد از اين خودم
و رنگ کنم جمجمه هايي را که جمع کرده ام از احوالي موصل و کرکوک
اين جمجمه هم عاشق زاري بوده يا که نبوده به بهرام گور چه ربطي دارد ؟
و اين نامه اگر به دست او برسد / يکراست مي رود
و سان مي بيند از رژه ي ژنرال هايي که جز در جنگ عنکبوتي با خودشان / هرگز به تختخوابي در ته يک تونل بسته نشده اند .
بردار کلهت را / تا سرداران شکست خورده ي من
دوشيزه اي را ستايش کنند / که سر از شاهنامه درآورده .
تا لنه ي مار و مور شود / و کور شود چشمي که جز براي ديدن من
از حدقيه بيرون نيامده
ژنرال ها نيز مدال افتخارشان را به شانه مي کارند / با دست همين ديوانه اي که
از اين گور به آن گور پا به رار گذاشته
و تحت تعقيب هيچ مارمولکي
در عينکي بالتر از سياهي مخفي شده ست
شايد اين مگسي که در فنجان چاي من افتاده خوشبختي فرعوني را تضمين کند که منم
از دنده ي چپ بلند بلند مي شوم از تو به اکراه فاصله مي گيرم
پرچ مي شوم به پنجره اي که به استخوان هاي ته گودال ميخکوب شده
بپر / از منقار کوهي بپر که اسم خودش را پرنده گذاشته
تا کمي از سطح عمق و کمي از عمق سطح بخنديم
ميخي در سنگي اگر مه / در وسط ميز کار چرا فرو نکنم ؟
مرکز ثقل زمين از رژه ي مورچگاني معلوم مي شود
که به هواي موم و عسل به جسد هاي کلماتي چسبيده اند
که ورد زبان تو / به جان تو! بوده اند
تو از رژه ي ژنرال هايي بازديد کن که در جنگ تن به تن با خودشان
به جاي شير بز کوهي روزي دو سه بار / سر مي کشند
ليواني از شکست / شکستن / شکسته شدن را
من اگر نمي شکنم / مي شکنم شست دست فقط شکسته شدن را
و اين پل روگذر از هر کجا که بخواهم اگر چه نمي خواستم براي من آورده
مضمون هايي تراش نخورده که آخر شب روي زمين پخش و پل شده اند
با نک انبر هم اگر انتخاب کنم / کودکان فراري به کنار
کتاب هزار و يکشب من با و تا گريه - خنده هاي زنان خياباني چه طور کنار بيايد ؟
ديگر چه فرقي دارد / ندارد ؟ اگر امشب براي من
باز کني فرضا فرقت را از وسط
يا بتراشي ابروهايت را از ته
مرکز ثقل زمين من از خط زلزله مي جوشد
و اين چه ربطي به تو دارد؟
باباچاهی
+ نوشته شده در  2008/9/27ساعت 15:17  توسط برهنه  | 

ما چون دو دریچه ، رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده

عمر آینه ی بهشت ، اما ...
آه

بیش از شب و روز تیره و دی كوتاه
اكنون دل من شكسته و خسته ست
زیرا یكی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون ، نه ماه جادو كرد
نفرین به سفر ، كه هر چه كرد او كرد

م.امید

+ نوشته شده در  2008/8/31ساعت 0:18  توسط برهنه  | 

همه چی از یاد آدم می ره
مگه یادش که همیشه یادشه
یادمه قبل از سوال
کبوتر با پای من راه می رفت .
جیرجیرک با گلوی من می خوند.
شاپرک با پر من پر می زد .
سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد .
مست می کردم من با زنبور ، از گس عطر گل بابونه .
سبز بودم در شب رویش گلبرگ پیاز .
هاله بودم در صبح ، گرد چتر یاس .
گیج می رفت سرم ، در تکاپوی سر گیج عقاب .
نور بودم در روز ،
سایه بودم در شب .
خود هستی بودم ،
روشن و رنگی و مرموز و دوان .
من عفریته مرا افسون کرد
مرا از هستی خود بیرون کرد .
راز خوشبختی آن سلسله خاموشی بود
خود فراموش بود.
چرخ و چرخیدن خود با هستی
حذر از دیدن خود در هستی .
حلقه افتاد پس از طرح سوال .
ابدی شد قصه هجر و وصال.
آدمی مانده و آیا و محال .
بیکرانه است دریا
کوچیکه قایق من
های آهای
تو کجایی نازی
عشق بی عاشق من .
سردمه !!
مثل یک قایق یخ کرده رو دریاچه یخ ، یخ کردم .
عین آغاز زمین .
 - زمین !
یه کسی اسممو گفت !
 - تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند ؟
جیرجیرک آواز می خوند .
 - تشنته ؟ آب میخوای ؟
کاشکی که تشنه م بود .
 - گشنته ؟ نون می خوای ؟
کاشکیکه گشنم بود .
 - دندونت درد می کنه ؟
سردمه .
 - خوب ! برو زیر لحاف .
صد لحاف هم کممه .
 - آتیشو الو کنم ؟
می دونی چیه نازی ؟
تو سینه ام قلبم داره یخ می زنه
اون وقتش توی سرم ، کوره روشن کردند .

پاتو چرا بستی به تخت ؟
 - پامو ! پامو بستم که اگه یه وقت
 - زمین سقوط کنه طوری نشم .
کی ، کی گفته زمین می خواد سقوط کنه ؟
 - قانون دافعه گفت .
چشممو دور می بینی می ری ددر !
 بوی گوگرد می دی !
 - هی هوار !
   فسفر و گوگردو تشخیص نمی دن !
وای از اقبالم !
باز بارون خیال ، آسیاب ذهنتو چرخونده ؟
باز فیلسوف و سوال.
باز عارف و سفال .
باز هستی و زوال .
باز آمال و محال .
باز شاعر و نهال .
باز کودک و خیال ؟
کجاها رفته بودی ؟
میخونه یا معبد ؟
رنج ما قوی تر از مشروبه !
میخونه افسونه !
پس چرا چشات شبیه چشای شیطونه ؟
من نمی بخشم اگه ، جای پات بی جای پام ، روی جایی حک بشه !
...
 - کجاها رفته بودی ؟
هیچ کجا !
رو شعاع هستی برا خودم می گشتم .
همه چی برای من ممکن بود
تو خودت می بینی ، همه چیز عادی بود
کاه دادم به خر
کفشامو بردم گذاشتم تو کپر ، که یه هو نصف شبی سگ نبره .
فرقونو شستم که سیمان تو کفش خشک نشه .
لحافو رو بچه ها پهن کردم .
همه چی ! همه چی !
همه چی برای من ممکن بود .
کار و تولید و تلاش
حرمت همسایه
می دونستم که سلام یعنی چه
می دونستم که زمان معناش چیه
من کیه
اون کدومه
می دونی ؟
بعدش هم ،
گردنُ صاف کردم
خیره ماندم به دور .
انگاری سایه م افتاد رو ماه
مثل یه هول
مثل یه غول
به خودم می گفتم : انسانم
من شعور همه آفاق هستم
می تونم برای شیر زائو ماما بشم .
می تونم پلنگو زنجیرش کنم.
می تونم با تیشه
چنار رو سرنگون کنم
می تونم !
بعدش هم زد به سرم که برم پشت سوال
برگردم به کودکی
تا که با چرخ خیال
وصله نور بدوزم به پیراهن شب .
یه هو وسوسه شدم رفتم توی نا ممکن !
 - تو ناممکن ، فیل هوا می کردن ؟
آره !خب! فیل هوا !
 - که می خواستی برگردی به کودکی ؟
آره ، آره خب ، پشت سوال
 - کی تا حالا برگشته به کورکی؟
   کی ؟ کجا ؟
   کی ؟ کجا ؟
می خواستم ! می خواستم اما مقدورم نشد
باید مقدورم بشه
آه !
خنده های بی دلیل
گریه های بی دلیل
خیره گی ها ، خیره گی ها ، خیره گی
خیره گی ها و سکوت
خیره گی و افق سرخ غروب
خیره گی و علف ترد بهار
خیره گی و شبح کوه و درختان در شب
خیره گی و چرخش گردن جغد
خیره گی و بازی ستاره ها
خنده بر جنگ بز و گیوه ی پهن مادر
گریه بر هجرت یک گربه از امروز به قرنی دیگر
خنده بر عرعر خر .
من،
من باید برگردم ،
تا تو قبرستون ده ، غش غش ریسه برم
به سگ از شدت ذوق ، سنگ کوچیک بزنم
توی باغ خودمون انار دزدی بخورم
وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم
آخه !
تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده .
آخه !
تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده .
کلید کهنه صندوق عجایب ، لای دستمال چه نوع پیر زنی پنهونه
راز خاموشی فانوس کجاست
گناه پای شل گاو سیاه گردن کیست
چه گلی را اگه پرپر بکنی شیر بزت می خشکه .
من باید برگردم تا به مادرم بگم ، من بودم اون شب ،
شیربرنج سحریتو خوردم
تا به بابام بگم ، باشه باشه ، نمی خواد کولم کنی !
گندوما را تو ببر ، من به دنبالت می آم
قول می دم که نشینم خونه بسازم با ریگ
دنبال مارمولکا ، نرم تا آن ور کوه !
 ...
من می خوام برگردم به کودکی

پناهی
+ نوشته شده در  2008/8/3ساعت 1:18  توسط برهنه  | 

ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی میرود، و گفتن که سگ من نبود

ساده است ستایش گلی
چیدنش و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی، او را به خود وا نهادن و گفتن، که دیگر نمیشناسم اش

ساده است ارزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان و گفتن که من این چنینم

ساده است که چگونه میزی
باری زیستن سخت ساده است، و پیچیده نیز هم

شاملو

+ نوشته شده در  2008/7/23ساعت 15:25  توسط برهنه  | 

دست در گریبان خدا! زیر علامت سوال؟
ایوب را به یکه تازیش رها میکنم
درگیر میان خود و خود
چون ج اف همیشه قرمزم
با خطی قرمز حذفش میکنم




+ نوشته شده در  2008/1/9ساعت 11:22  توسط برهنه  | 

لم دادم رو صندلی یه دونه از اون سیگارای مونده روشن کردم تو چشاش نگاه کردم بلند شد. رفت.
+ نوشته شده در  2007/11/16ساعت 23:23  توسط برهنه  | 

تمام نمیدام ها
نداشتن ها
و چشمی که نکشیدی
ورق به ورق
دست نوشتی شدند
به پهنای پنجره ی ...
چه فرقی میکند
وقتی بسته است

هریس شدی
آتش زدی
ورق به ورق
تنی
که نه مال خودت بود
دستی
که نخوانده بودی
و تابوت ...
میدانم تو نمیبری
+ نوشته شده در  2007/9/30ساعت 0:11  توسط برهنه  | 


میان دو دیوار
و یک چوب رخت
با عرق گل شب بو

بوی تن و گوشت
و بازار ...
این جا هم گیره نمی فروشند
+ نوشته شده در  2007/9/23ساعت 1:8  توسط برهنه  | 

سکوت زیر علامت سوال
+ نوشته شده در  2007/8/23ساعت 10:12  توسط برهنه  |