اسهال
همه چی از یاد آدم میرهمگه یادش که همیشه یادته!
وقتی نگاهش میکنم و میبینم که سالهاست منو نمیبینه یا ندید چی دارم بگم جز اینکه سرمو بندازم پایینو برم
حالا فقط من میدونم که چقدر تنها تر شدم و اون چقدر آزاد
یعنی حالا میفهمه معنی آزازدی چی بود؟ نه! اون نفهم تر از این حرفاست
پیچ ۱
سر و صورتم را اگر ندهم به کسي براي خودم بي ترديد
مي مياند اينکه دايره اي رسم کنم دور بعد از اين خودم
و رنگ کنم جمجمه هايي را که جمع کرده ام از احوالي موصل و کرکوک
اين جمجمه هم عاشق زاري بوده يا که نبوده به بهرام گور چه ربطي دارد ؟
و اين نامه اگر به دست او برسد / يکراست مي رود
و سان مي بيند از رژه ي ژنرال هايي که جز در جنگ عنکبوتي با خودشان / هرگز به تختخوابي در ته يک تونل بسته نشده اند .
بردار کلهت را / تا سرداران شکست خورده ي من
دوشيزه اي را ستايش کنند / که سر از شاهنامه درآورده .
تا لنه ي مار و مور شود / و کور شود چشمي که جز براي ديدن من
از حدقيه بيرون نيامده
ژنرال ها نيز مدال افتخارشان را به شانه مي کارند / با دست همين ديوانه اي که
از اين گور به آن گور پا به رار گذاشته
و تحت تعقيب هيچ مارمولکي
در عينکي بالتر از سياهي مخفي شده ست
شايد اين مگسي که در فنجان چاي من افتاده خوشبختي فرعوني را تضمين کند که منم
از دنده ي چپ بلند بلند مي شوم از تو به اکراه فاصله مي گيرم
پرچ مي شوم به پنجره اي که به استخوان هاي ته گودال ميخکوب شده
بپر / از منقار کوهي بپر که اسم خودش را پرنده گذاشته
تا کمي از سطح عمق و کمي از عمق سطح بخنديم
ميخي در سنگي اگر مه / در وسط ميز کار چرا فرو نکنم ؟
مرکز ثقل زمين از رژه ي مورچگاني معلوم مي شود
که به هواي موم و عسل به جسد هاي کلماتي چسبيده اند
که ورد زبان تو / به جان تو! بوده اند
تو از رژه ي ژنرال هايي بازديد کن که در جنگ تن به تن با خودشان
به جاي شير بز کوهي روزي دو سه بار / سر مي کشند
ليواني از شکست / شکستن / شکسته شدن را
من اگر نمي شکنم / مي شکنم شست دست فقط شکسته شدن را
و اين پل روگذر از هر کجا که بخواهم اگر چه نمي خواستم براي من آورده
مضمون هايي تراش نخورده که آخر شب روي زمين پخش و پل شده اند
با نک انبر هم اگر انتخاب کنم / کودکان فراري به کنار
کتاب هزار و يکشب من با و تا گريه - خنده هاي زنان خياباني چه طور کنار بيايد ؟
ديگر چه فرقي دارد / ندارد ؟ اگر امشب براي من
باز کني فرضا فرقت را از وسط
يا بتراشي ابروهايت را از ته
مرکز ثقل زمين من از خط زلزله مي جوشد
و اين چه ربطي به تو دارد؟
باباچاهی
دريچه
ما چون دو دریچه ، رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینه ی بهشت ، اما ...
آه
بیش از شب و روز تیره و دی كوتاه
اكنون دل من شكسته و خسته ست
زیرا یكی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون ، نه ماه جادو كرد
نفرین به سفر ، كه هر چه كرد او كرد
م.امید
همه چي از ياد آدم ميره
همه چی از یاد آدم می ره
مگه یادش که همیشه یادشه
یادمه قبل از سوال
کبوتر با پای من راه می رفت .
جیرجیرک با گلوی من می خوند.
شاپرک با پر من پر می زد .
سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد .
مست می کردم من با زنبور ، از گس عطر گل بابونه .
سبز بودم در شب رویش گلبرگ پیاز .
هاله بودم در صبح ، گرد چتر یاس .
گیج می رفت سرم ، در تکاپوی سر گیج عقاب .
نور بودم در روز ،
سایه بودم در شب .
خود هستی بودم ،
روشن و رنگی و مرموز و دوان .
من عفریته مرا افسون کرد
مرا از هستی خود بیرون کرد .
راز خوشبختی آن سلسله خاموشی بود
خود فراموش بود.
چرخ و چرخیدن خود با هستی
حذر از دیدن خود در هستی .
حلقه افتاد پس از طرح سوال .
ابدی شد قصه هجر و وصال.
آدمی مانده و آیا و محال .
بیکرانه است دریا
کوچیکه قایق من
های آهای
تو کجایی نازی
عشق بی عاشق من .
سردمه !!
مثل یک قایق یخ کرده رو دریاچه یخ ، یخ کردم .
عین آغاز زمین .
- زمین !
یه کسی اسممو گفت !
- تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند ؟
جیرجیرک آواز می خوند .
- تشنته ؟ آب میخوای ؟
کاشکی که تشنه م بود .
- گشنته ؟ نون می خوای ؟
کاشکیکه گشنم بود .
- دندونت درد می کنه ؟
سردمه .
- خوب ! برو زیر لحاف .
صد لحاف هم کممه .
- آتیشو الو کنم ؟
می دونی چیه نازی ؟
تو سینه ام قلبم داره یخ می زنه
اون وقتش توی سرم ، کوره روشن کردند .
پاتو چرا بستی به تخت ؟
- پامو ! پامو بستم که اگه یه وقت
- زمین سقوط کنه طوری نشم .
کی ، کی گفته زمین می خواد سقوط کنه ؟
- قانون دافعه گفت .
چشممو دور می بینی می ری ددر !
بوی گوگرد می دی !
- هی هوار !
فسفر و گوگردو تشخیص نمی دن !
وای از اقبالم !
باز بارون خیال ، آسیاب ذهنتو چرخونده ؟
باز فیلسوف و سوال.
باز عارف و سفال .
باز هستی و زوال .
باز آمال و محال .
باز شاعر و نهال .
باز کودک و خیال ؟
کجاها رفته بودی ؟
میخونه یا معبد ؟
رنج ما قوی تر از مشروبه !
میخونه افسونه !
پس چرا چشات شبیه چشای شیطونه ؟
من نمی بخشم اگه ، جای پات بی جای پام ، روی جایی حک بشه !
...
- کجاها رفته بودی ؟
هیچ کجا !
رو شعاع هستی برا خودم می گشتم .
همه چی برای من ممکن بود
تو خودت می بینی ، همه چیز عادی بود
کاه دادم به خر
کفشامو بردم گذاشتم تو کپر ، که یه هو نصف شبی سگ نبره .
فرقونو شستم که سیمان تو کفش خشک نشه .
لحافو رو بچه ها پهن کردم .
همه چی ! همه چی !
همه چی برای من ممکن بود .
کار و تولید و تلاش
حرمت همسایه
می دونستم که سلام یعنی چه
می دونستم که زمان معناش چیه
من کیه
اون کدومه
می دونی ؟
بعدش هم ،
گردنُ صاف کردم
خیره ماندم به دور .
انگاری سایه م افتاد رو ماه
مثل یه هول
مثل یه غول
به خودم می گفتم : انسانم
من شعور همه آفاق هستم
می تونم برای شیر زائو ماما بشم .
می تونم پلنگو زنجیرش کنم.
می تونم با تیشه
چنار رو سرنگون کنم
می تونم !
بعدش هم زد به سرم که برم پشت سوال
برگردم به کودکی
تا که با چرخ خیال
وصله نور بدوزم به پیراهن شب .
یه هو وسوسه شدم رفتم توی نا ممکن !
- تو ناممکن ، فیل هوا می کردن ؟
آره !خب! فیل هوا !
- که می خواستی برگردی به کودکی ؟
آره ، آره خب ، پشت سوال
- کی تا حالا برگشته به کورکی؟
کی ؟ کجا ؟
کی ؟ کجا ؟
می خواستم ! می خواستم اما مقدورم نشد
باید مقدورم بشه
آه !
خنده های بی دلیل
گریه های بی دلیل
خیره گی ها ، خیره گی ها ، خیره گی
خیره گی ها و سکوت
خیره گی و افق سرخ غروب
خیره گی و علف ترد بهار
خیره گی و شبح کوه و درختان در شب
خیره گی و چرخش گردن جغد
خیره گی و بازی ستاره ها
خنده بر جنگ بز و گیوه ی پهن مادر
گریه بر هجرت یک گربه از امروز به قرنی دیگر
خنده بر عرعر خر .
من،
من باید برگردم ،
تا تو قبرستون ده ، غش غش ریسه برم
به سگ از شدت ذوق ، سنگ کوچیک بزنم
توی باغ خودمون انار دزدی بخورم
وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم
آخه !
تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده .
آخه !
تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده .
کلید کهنه صندوق عجایب ، لای دستمال چه نوع پیر زنی پنهونه
راز خاموشی فانوس کجاست
گناه پای شل گاو سیاه گردن کیست
چه گلی را اگه پرپر بکنی شیر بزت می خشکه .
من باید برگردم تا به مادرم بگم ، من بودم اون شب ،
شیربرنج سحریتو خوردم
تا به بابام بگم ، باشه باشه ، نمی خواد کولم کنی !
گندوما را تو ببر ، من به دنبالت می آم
قول می دم که نشینم خونه بسازم با ریگ
دنبال مارمولکا ، نرم تا آن ور کوه !
...
من می خوام برگردم به کودکی
به همین سادگی
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی میرود، و گفتن که سگ من نبود
ساده است ستایش گلی
چیدنش و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی، او را به خود وا نهادن و گفتن، که دیگر نمیشناسم اش
ساده است ارزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان و گفتن که من این چنینم
ساده است که چگونه میزی
باری زیستن سخت ساده است، و پیچیده نیز هم
شاملو
عادت کرده ام
دست در گریبان خدا! زیر علامت سوال؟
ایوب را به یکه تازیش رها میکنم
درگیر میان خود و خود
چون ج اف همیشه قرمزم
با خطی قرمز حذفش میکنم
ترس
لم دادم رو صندلی یه دونه از اون سیگارای مونده روشن کردم تو چشاش نگاه کردم بلند شد. رفت.
هیچ
تمام نمیدام ها
نداشتن ها
و چشمی که نکشیدی
ورق به ورق
دست نوشتی شدند
به پهنای پنجره ی ...
چه فرقی میکند
وقتی بسته است
هریس شدی
آتش زدی
ورق به ورق
تنی
که نه مال خودت بود
دستی
که نخوانده بودی
و تابوت ...
میدانم تو نمیبری
گیره
میان دو دیوار
و یک چوب رخت
با عرق گل شب بو
بوی تن و گوشت
و بازار ...
این جا هم گیره نمی فروشند
چمباتمه
سکوت زیر علامت سوال